
از بدو تولد مرا غلام خواندنددر گوشِ چپ و راست من ذكر بخواندندبر روي لبم ذكر نبي (ص) را نشاندندآن ديده ي نو زاده به توحيد فشاندنداز اول و آخر به دلم پيام دادندبر خلدبرين،جنات نعيم برات دادنداز اهل كرامت همي نقل شنيدماز پير فقاهت همي خود بديدمگر دلت از عالمي شد انهزاميا كه از هر آدمي شد اهتضامتوشه ات را دوش كن زان بابلاننشنوي!گفت و كلامي از فلانگوش دِه وصفش كنم،شافيِ جنات برينهر كه پابوسش كند،سافيِ هَناة بريندختر خورشيد هفتم او همي ابن الكمالزاده ي ام البنين ، زان همي ام العيالصاحب كثرت بخواندندش،كريمه اهل بيتصاحب منسب بدادندش، تقيه اهل بيتنقل گرديده ز شش با هشت آل اهل دلهر كه ديدارش كند،گويي شده اهل دلمن فداي غربت و تنهايي و زان گنبدتاي كه زينب شد بناگر زين ضريح و گنبدتعبد را گويند بهشت خواهي رَوي السلامسوي قم بنگر كنون عالي رَوي والسلامعبد
انهزام=شكستاهتضام=ستم ديدههناة=بلا و سختيام العيال=تاج عروسسافي=خاك بر باد رفتهبابلان=نام قديم قممنظور از زينب فرزند امام جواد ع استكه گنبد حضرت معصومه س را بنا كرده است
برچسبها: از بدو تولد مرا غلام خواندند محمد قاسمی عبد
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 20:35  توسط محمد قاسمی (عبد)
|
برچسب:
نویسنده: هلیا موسوی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 18:13